آنچه در ادامه میآید نقدی است بر یک بخش از نوشتههای سرور منوچهر یزدی - از هموندان شورای مرکزی حزب پانایرانیست – که در نشریهی درونی آن حزب، حاکمیت ملت، بهچاپ رسیده بود. به گمان من، چاپ چنین نوشتاری در آخرین شماره از آن نشریه (شمارهی 107، سال یازدهم، تیر و امرداد 1387 خورشیدی) از جهاتی چند دارای اهمیت است:
نشریهای حزبی، نوشتار بهگمان من تندِ فردی برونحزبی را در نقد یکی از بلندپایگانش به چاپ رسانده است که این امر بهخودی خود بسیار ارزشمند است، بهویژه آن که کاملا بر خلاف نظر کسانی است که راه را بر گفتوگو میان گروههای ایراندوست، بسته میبینند (زمانی این موضوع اهمیت خود را بیشتر مینمایاند که توجه داشته باشیم گفتمان نقدشده، گفتمانی است که وجه غالب نمای بیرونی حزب یادشده را دارد، هر چند بهشخصه بر این باورم که بیشینهی هموندان حزب پانایرانیست، فرای گفتمانهای ایدیولوژیک، تنها و تنها راه سرافرازی ایران را میپویند). این امر علاوه بر آن که به نوعی نوآوری و بهویژه در احزاب ما کمسابقه است از سوی دیگر نشاندهندهی برآمدن نسلی نو و اندیشمند است که بر خلاف پیشینیان حاضر نیست اختلافهای گذشته را به عرصهی کارزار امروز بکشاند و برایش تنها «ایران» و «آیندهی ایران» مهم است. من چنین میاندیشم که یکی از مهمترین خویشکاریها و حتا چالشهای نسل امروزین ایرانپرستان، نقد نسل پیشین – بهویژه تندرویهای دو سوی جریان ملیگرا - با حفظ ارادت و احترام کامل آنان است (چنین خواندهام که در جوامع شرقی، وارونهی همبودگاههای غربی که شورشِ نسل تازه بر باورها و آرمانهای نسل پیشین نوعی ارزش به شمار میرود، پاسداشت کامل کوششهای پیشینیان، ارزش غالب بوده و اگر خردهای هم گرفته میشود با نگهداشت همین ظرافتهای رفتاری است. شاید از همینرو باشد که بهشخصه در تمام مرامنامههایی که برای کوششهای انجمنهای مردمنهاد - که در این سالها یا در بنیادش نقش داشتم و یا دربارهیشان مورد مشاوره قرار گرفتم – تهیه کردم، ضمن تأکید بر الزام نقد تاریخ ایران و شخصیتهای برجستهی آن، همواره بر این نکته پا فشردم که این کار باید همراه با حفظ احترام آنان باشد و همیشه رودرروی هرگونه تندی نسبت به بخشی از تاریخ ایران و یا شخصیتی خاص – حتا اگر بهنظر درست بیاید – ایستادگی کردم. به گمان من، اگر ما امروز، اینجا ایستادهایم و هنوز نامی از میهن کهنسالمان را بر زبان میآوریم هودهی تلاش همهی آن کسانی است که در طی این هزاران سال – که اندیشیدن دربارهی بزرگی همین عدد، کافی است تا ما را از هرگونه داوری نادرست بازبدارد – از هیچ کوششی دریغ نکردند. حال اگر خردهای بر برخی کارها میگیریم باید نخست خردهیمان را معطوف به اندیشهی نادرستی کنیم که سازندهی آن عمل بوده، اندیشهای که برآمده از شرایط سخت، جنگها و کشتارها، نادانیها و خرافهپرستیها و هزاران ساختهی ریز و درشت دیگر اهریمن بوده است. آنگاه تلاش کنیم تا خودمان را از آن آلودگیها پاک کنیم نه این که این آگاهیمان را پتکی کنیم بر سر مردمانی که در طی این زمان دراز تلاش کردند تا اندیشهها و گفتارهای نیک را پاس بدارند، حتا اگر خردهای از آنها برای ما بازمانده باشد).
[دوست دارم اشارهای هم کنم به دوستان و هماندیشان خوبِ همنسلم در حزب پانایرانیست، که از آنها بسیار آموختم.
آرش کیخسروی نازنین، همدانشگاهی من بود در رشتهی متالورژی دانشگاه آزاد کرج، هر چند ناتمام آن را رها کرد و تحصیلش را در رشتهی حقوق بهپایان رساند. او یکماهی از من کوچکتر است اما چهرهی متفکر و سر کممویش او را – همانطور که در آغاز میاندیشیدم - «به حق» از من بزرگتر نشان میدهد(!)، چرا که از آگاهی بالایی – بهویژه پیرامون اندیشهی ملی - برخوردار است. بحثهای او در دفاع از ایران - بهویژه با یکی از دوستان مشترکمان که به خاطر بزرگ شدن در خانوادهای با گرایشهای چپ، اندیشهای آنچنانی پیدا کرده بود - همیشه در یاد همکلاسیهای آن سالها خواهد ماند. از طریق او – بیش از ده دوازده سال پیش – با حزب آشنا شدم و آگاهیام را دربارهی مسایل ملی بیشتر کردم. در همان سالها به فاصلهی کوتاهی از هنگامی که من توسط جواد جیرودی – که در آشنا ساختن من با تاریخ و فرهنگ ایران، سمت استادی بر من دارد – آگاه شدم که فرزند شادروان رشید کیخسروی است (فردی که با تلاشهایش در راه دفاع از یادمانهای فرهنگی زیویه معرّفحضور باستانشناسان و فعّالان این حوزه است) و علاقهمند به دیدار آن مرد بزرگ شدم، آن کُرد گُرد به نزد دادار هستیبخش رفت.
آرش در آغاز راهاندازی انجمن افراز، از کوشندگان آن بود و بهویژه به پیشنهاد و با همکاری او بود که نخستین دورهی کلاسهای «آشنایی با شاهنامه»ی انجمن را – در پاییز سال 1381- زیر نظر استاد نازنین و گرانقدر، دکتر قدمعلی سرامی راه انداختیم هر چند خود او کوتاهمدتی بعد، در مراسم بزرگداشت شادروان فروهر، بازداشت شد و تمام کارهای آن سلسلهنشستها بر دوش من افتاد (البته در آغاز، دوست هماندیشام و یار حزبی آرش، مهدی زاهدنژاد، که همچون استاد سرامی زادهی کهنشهر رامهرمز بود، یاریگرمان بود).
پس از آزادی، آرش کمتر به برنامههای انجمن آمد، بهویژه آن که مادر گرامیاش دچار آسیبی شد و او ناگزیر از گذراندن بیشتر وقت در خانه شد. در این زمان در نشستهای حزب پانایرانیست – که گهگاه، بهویژه پس از چاپ نشریهی افراز به آنجا میرفتم – با هومن اسکندری و آزاده، همسرش، آشنا شدم. او دعوتم را برای حضور در انجمن افراز پذیرفت و در همان مدت کوتاه هموندی در انجمن، سببساز کارهای مثبتی شد؛ نخستین فردی بود که پس از من، مجری برخی برنامههای انجمن بود و این کار را در کمال آگاهی و خونسردی انجام میداد، با دعوت از سخنرانانی جدید، حال و هوای تازهای را به انجمن داد و بهویژه با یاری و مجریگری آزاده، انجمن، نخستین همایش بزرگ خود را که پاسداشت جشن کهن اسفندگان بود در پنجم اسفندماه 1382 با دعوت از بزرگانی همچون استاد ادیب برومند، استاد محمودیبختیاری، بانوان ارجمند توران شهریاری و گیتی پورفاضل و دکتر مصطفا بادکوبهای و آقای شمس خلخالی برپا کرد.
ویژگیهای مثبت این دوستان آن اندازه هست که من نتوانم کامل به آنها اشاره کنم. هر دو، بیشتر مرد عمل هستند تا حرف، هرچند از مطالعه و آگاهی وسیعی برخوردارند (هومن هم همچون آرش به خاطر کم پشتی موی سر، سنش بالاتر از آنچه هست نشان میدهد!) و هر دو ایرانپرستیشان بر هر گونه «پرستش بخشی خاص از تاریخ یا شخصیتهای تاریخی» میچربد و منافع ملی را بر هر چیزی – حتا مخالفت با جمهوری اسلامی ترجیح میدهد (به عبارت دیگر، اگر در جایی، جمهوری اسلامی حرکتی کرد که به نفع مصالح ملی بود – عملی که بهندرت رخ میدهد! – آنها ابایی ندارند که از آن حرکت دفاع بکنند هر چند چوب ملامتِ گروهها و افراد فاقد جهانبینی و بیپرنسیپ را بخورند)... و سرانجام در سالهای اخیر بود که در پی بنیاد «انجمن دوستداران میراث فرهنگی افراز» با حجت کلاشی آشنا شدم که ویژگیهای منحصر بهفردی دارد. او آگاهانه ایران را میپرستد، امر مهمی که بهگمانم گسترش آن برای بقای ایران، از الزامات جنبشهای ایرانگراست.
قطعاً با وجود چنین جوانانی، حزب پانایرانیست نمرهی قبولی در درس کلیدی «پرورش نیرو» را گرفته است، درسی که گذراندن آن نه تنها برای حزبهای نوپای معاصر بلکه در گسترهی تاریخ این مرز و بوم، همیشه سختگذر بوده است.]
اما پیش از آوردن متن یادشده باید یادآور شوم که در بازخوانی آن، دو مورد را تصحیح کردم. نخست در یکی از بندهای پایانی، آنجا که نوشتهام «یا این که نویسندهی گرامی هر جا که به نفع اندیشهشان باشد...»، به نظرم واژهی «اندیشه» درست و بهجا نیامد، چرا که من با سرور یزدی در اندیشه که سرافرازی ایران باشد، اختلافی نداریم. به گمانم واژهی «تحلیل» درستتر آمد. دیگر آن که نام شادروان بازرگان را از کنار نام شادروانان شریعتی و آلاحمد برداشتم، چون که بهنظرم آمد که تفاوتهایی بنیادین میان آنهاست که مهمترین آنها «عنصر صداقت» است، هر چند به دلایل اشارهشده در متن، نقد همهی گروههای موثر در انقلاب اسلامی را موجّه میدانم حتّا آنهایی که نقش بسیار کوچکی – مثلاً در حدّ استعفا دادن از نمایندگی مردم در مجلس شورای ملی – داشتهاند. شاید به همین دلیل و به خاطر همراهی اکثریت بالایی از مردم است که انقلاب سال 57 را چه بخواهیم و چه نخواهیم باید انقلابی مردمی بدانیم، هر چند این، بهخودیخود امتیازی به شمار نمیرود.
ادامه مطلب

