نوروز، پیروز!
نوروزی که هزارههاست سرآمدِ جشنهای جهان است و در منطقهای وسیع از فرات تا آمودریا و از دریای سیاه تا سند، پیامآور دگرگونی و بازآفرینی خویشتن است؛
نوروزی که در درازای تاریخ برای دفاع از تمدن و فرهنگی که آن را پروردهاند در برابر یورشگران ویرانگر و، به عکس پیام صلحطلبانهی آن، جانهای بسیاری فدا شدهاند و همچنان میشوند ـ در برابر تورانیان و رومیان و تازیان تا عثمانیان و صدامیان و بلشویکها و طالبان؛
نوروزی که تجدید پیمان ماست با خویشتن تا دوباره بپرهیزیم از دروغ؛ و تجدید پیمان ماست با دیگری، تا پاس بداریم فرهنگمان را از یورشهای خالی از فرهنگِ چپاولگران سنتی و مدرن؛ و پیمان ماست با جهان برای پاسداری از طبیعت و نسپردنش به بدی؛
چنین نوروزی بر شما خجستهباد!
و اما آنچه در این مدت گذشت!
کسروی
سالها پیش نوشتاری خوانده بودم از خسرو ناقد در شمارهی 27 (تیر 82) مجلهی آفتاب که به بهانهی چاپ مجلد چهارم کتاب پژوهشگران معاصر ایران دربارهی احمد کسروی [هوشنگ اتحاد، فرهنگ معاصر، تهران، 1380] نوشته بود، با عنوان «احمد کسروی؛ پژوهشگری، سرکشی و خردهنگری».
چون من هم، به مانند بسیاری از ایرانگرایان، به کسروی علاقهمندم و او را جزو معدود اندیشمندان معاصر میشناسم که علاوه بر مجهز بودن به دانش، دارای بینش هم بود و مهمتر آن که برای برونرفت ایران از ورطهی گمراهی ــ بدون در نظر گرفتن آزمون و خطاهایش ــ راه حلهایی عملی نیز ارائه میداد [در اینباره بعدها مطلبی خواهم نوشت]، آن نوشتار آقای ناقد را با اشتیاق خواندم. او در مقدمهی آن نوشتار از تلاشهای هوشنگ اتحاد برای تألیف کتاب نامبرده و گفتوگوهای متعدد وی با آگاهان برای گردآوری زندگی پژوهشگران برجستهی معاصر ایران یاد کرده و به علاقهمندان خواندن آن کتابها را سفارش کرده کرده بود.
از اینرو هنگامی که بهتازگی آن مجموعه کتابها را نزد دوستی دیدم، با اشتیاق، جلد مربوط به کسروی [و نفیسی] را امانت گرفته و خواندم. شوربختانه آن تعریف آقای ناقد درست نبود و نویسندهی گرامی کتاب تنها کاری که کرده بود این بود که نوشتارهای دیگران دربارهی کسروی را بدون هیچگونه مرزبندی و جدا کردن مطالب دنبال هم ریخته بود و حتی به خود زحمت یک فصلبندی ساده را هم نداده بود. البته نویسنده تلاش ناموفقی کرده بود که موضوعها را از هم جدا کند که آن هم به خاطر نادقیق بودن ــ و همانطور که اشاره کردم بدون وجود هیچگونه میانتیتری ــ جز آن که به خُرد شدن و از دست رفتن مطالب گردآوریشده بینجامد، نتیجهی دیگری در پی نداشت. البته شاید این کتاب برای کسی که بخواهد از نوشتارهای دیگران درباره ی کسروی آگاه شود ــ همچون یک مادهی خام برای پژوهش ــ کاربرد داشته باشد. نیمهی دوم کتاب را هم، که ویژهی استاد نفیسی بود، از نظر گذراندم. آن هم به همین صورت بود و شامل یک متن طولانیِ بدون بخشبندی بود که از در هم آمیختن نوشتارهای افراد متعدد حاصل شده بود.
به هر رو، گمان دارم همچنان جای یک کتاب خوب در این زمینه خالی است.
شاید گفتن این موضوع هم خالی از لطف نباشد که به همت یکی از دوستانم این بخت را داشتم تا چندی پیش به منزل دختر کوچک شادروان کسروی بروم و از زبان او دربارهی آن بزرگمرد سخن بشنوم.
تازهترین مطلبی که درباره کسروی خواندم نوشتار دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان از کتاب هشت مقاله درباره تاریخ و ادب معاصر بود که با رایانامه به دستم رسید. آن متن را میتوانید در اینجا بخوانید.
راه آبي ابريشم؛ اتفاقی در سینمای ملی
مدتها قبل، پس از دیدن فیلم «راه آبی ابریشم»، یادداشتی دربارهی آن نوشتم که در خبرگزاری هنرنیوز منتشر شد و همچنین تارنمای ایرانبوم.
خط فارسی
چندی پیش، نوشتاری در روزنامهی شرق به چاپ رسید بهنام «نهضت تغيير رسمالخط فارسي» که تیترِ آن، گویای محتوای مطلب نبود، هر چند تهیهکنندهی مطلب کوشیده بود از آن چنین نتیجهای را بگیرد. در کنار آن نوشتار، یادداشتی هم بود با عنوان «خط فارسی ناقص است». هر چند من به شخصه همهی موضوعها را نقدپذیر میدانم و میکوشم برخورد تعصبآمیز با هیچ موضوعی نداشته باشم اما آن دو مطالب حاوی اشتباههایی فاحش بودند که بهویژه در این حوزه میتواند نتایجی تأسفبار در سطح ملی داشته باشد. از اینرو نقدی بر آنها نوشتم که دو هفته بعد در آن روزنامه به چاپ رسید. میتوانید آن را در اینجا بخوانید.
همایش نوروز، تقدیر از افراز و وضعیت نابهسامان فضاهای فرهنگی
هر چند پیش از این، دربارهی وضعیت بد مدیریتِ فضاهای فرهنگی شهر تهران و بیتوجهی بسیار مسؤولان در این حوزه نوشته بودم (برای نمونه اینجا و اینجا و اینجا) و در مجامعی که مسؤولی حضور داشت گفته بودم، اما برگزاری همایش اخیر ما دربارهی نوروز زخم مرا تازه کرد. من که از سوی دوستانم در موسسهی فرهنگی خورشید مسؤولیت برگزاری همایش نوروزی خورشیدیان را بر عهده گرفته بودم شرط گذاشتم که به سبک خودم ــ یعنی با اجماع چند انجمن ــ همایش را برگزار کنم که پذیرفته شد. اما متأسفانه، همانطور که در خود همایش، هنگامی که برای خوشآمدگویی به جایگاه رفتم، عنوان کردم: قرار بود همایش همچون جشنوارهی دو سال قبلِ سازمانهای مردمنهاد، در کاخ سعدآباد برگزار شود که با بدقولی و سر دوانی دو هفتهای سازمان اتومبیلرانی که به ما قولِ قعطی بودن جا را داده بودند مواجه شدیم. آنها به ناگهان گفتند که شما میتوانید یکم تا پانزدهم فروردین برنامه داشته باشید و به این ترتیب، کل برنامهریزیهای کار را مخدوش کردند. پس از آن، به قول مسؤولان تالار ایوان شمس اعتماد کردیم که گفته بودند تالار را رایگان در اختیار سمنها میگذارند و با آنها همکاری خواهند داشت ولی پس از پاسخ بهظاهر همراهانهی دکتر ایازی، طلب یک و نیم میلیون تومان پول کرده بودند که طبیعی بود از توان سازمانهایی که با حق عضویت اندکِ هموندانشان اداره میشوند خارج بود. البته میتوانستیم چنین پولی را از همراهان گرانقدری که همیشه پشتیبان فعالیتهای فرهنگی بودند و هستند تهیه کنیم اما باور دارم چنین حرکتی سنگ بنای غلطی را در فعالیتهای سازمانهای مردمی که باید مورد حمایت همهی ارکان جامعه باشند و در واقع صاحبان اصلی مراکز فرهنگی شهر هستند میگذارد. و در آخر آن که، به یاری کارگروه گردشگری شورای اسلامی شهر توانستیم فضایی کوچک را ــ که همیشه بهسادگی از آن بهره میبردیم، یعنی سرای محلهی خاقانی ــ برای همایش بگیریم که آن هم با برخورد بسیار ناشایست مسؤولانش باعث شد تا خستگی کار در تنم باقی بماند. آنها در ابتدای همایش، به بهانهی حجاب برخی خانمها ــ که البته به باور برگزارکنندگان هیچ منکری در آن نبود ــ ما را تهدید به تعطیل کردن همایشی که برای برپاییاش زحمت کشیده بودیم کردند... که هر چند نگذاشتیم چنین شود، اما نفس چنین تهدیدی نشان از بیارتباطی کامل آنان با جایگاهی است که در آن قرار گرفتهاند.
در اینباره یادداشتی نوشتم که در اینجا و اینجا میتوانید بخوانید.
گزارش همایش را هم در تارنماهای افراز و ایرانبوم میتوانید ببینید (گزارش تصویری در ایرانبوم).
در ضمن باید گلایهای دوستانه هم داشته باشم از دوستانِ خبرنگارم، که در پوشش خبری همایش و اصولاً همایشهایی از این دست که حاصل تلاش بیدریغ سمنهاست کوتاهی کرده و میکنند. شاید خدای ناکرده عادت کرده باشند به همایشهای دولتی و تقدیرهای ویژه از خبرنگاران!
همچنین بیفزایم، هنگامی که بیستوسوم اسفند در نشستی در فرهنگسرای نوبنیاد اندیشه (در بوستان شریعتی) به نمایندگی انجمن افراز به جایگاه رفتم تا تقدیرنامه و مبلغ 100 هزار تومان پاداش برای برگزیده شدن به عنوان یکی از 10 کانون برتر شهرداری در سال 1390 را ــ تحت نام «کانون اقوام و سنن ایرانی منطقهی 2» ــ دریافت کنم به نقد سخنان مرتضی کاملنواب، مدیر مرکز تشکلهای اجتماعی سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران، پرداختم که با آب و تاب از سه ویژگیِ داوطلبانه بودن، غیرانتفاعی بودن و غیرسیاسی بودن کانونها یاد کرده بود. گفتم که: «این سه ویژگی آیا نباید در مسؤولان فضاهای فرهنگی باشد که اصلیترین محل رجوع کانونها هستند؟ برخورد داوطلبانه ندارند و اداری هستند، چرا که در عصرها و روزهای تعطیل که زمان تشکیل نشستهای ماست تعطیلاند و فضای فرهنگی به ما نمیدهند (اتفاقاً آدینهی همان هفته مجمع عمومی داشتیم که مجبور شدیم آن را در دفتر کوچک خودمان برگزار کنیم)؛ غیرانتفاعی نیستند که بارها برای در اختیار گذاردن جا وجه گرفتهاند؛ و فرهنگی هم نیستند، چرا که متأسفانه نحوهی برخورد با فعالان حوزهی فرهنگی را نمیدانند». برای آوردن نمونه هم به گفتن نام فرهنگسراهای ورشو و خاقانی بسنده کردم. و همینطور به سخنان پورتقی ــ که عنوانش را نمیدانم اما دربارهی آموزش به سازمانهای مردمنهاد سخن گفت و این که قصد دارند برای سال آینده کلاسهای آموزشی چندی را به طور ماهانه برای تمدید مجوز فعالیت انجمنها با حضور گردانندگانِ انجمنها برگزار کنند ــ پرداختم که: «آیا این درست است برای کسانی که داوطلبانه فعالیت میکنند کار تعریف کنیم و برایشان کلاسهایی اجباری را در نظر بگیریم؟ این کلاسها باید اختیاری باشد و مهمتر آن است که چنین کلاسهایی را باید برای مسؤولان فضاهای فرهنگی بگذارید که شوربختانه از الفبای کار در این حوزه هم ناآگاه هستند». صحبتهایم با تشویق شدید جمع همراه بود که تا پیش از آن فقط شنوندهی سخنان مسؤولان شهرداری بودند و خود نقشی در این برنامهی تشریفاتی و تبلیغاتی نداشتند. در پایان همایش هم تعداد زیادی از مسؤولان انجمنها از من برای این سخنان تشکر کردند؛ گویا همه دردکشیده بودند!
مجری برنامه که پس از سخنان من به جایگاه برگشت توجیه کرد که «ورشو و خاقانی در حیطهی اختیار سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران نیستند»، که من بحث را ادامه ندادم که، آیا در حیطهی مدیریت شهرداری هم نیستند؟ یا این که فرهنگسراهایی که تحت نظر آن سازمان هم هستند وضعیتی بهتر ندارند و برای نمونه مسؤولان فرهنگسرای بانو به این بهانه کلاسهای شاهنامهخوانی ما را در آن فرهنگسرا لغو کردند که چند تن از مهمانان همایش جشن نهمین سالگرد بنیاد انجمن افراز گردنبندهایی با نشان زرتشتی ــ منظورشان نشان فروهر بود ــ به گردن داشتند!
در ضمن، دربارهی کانون شدن افراز هم باید یادآوری کنم که با بلاتکلیفی سازمان ملی جوانان و توقف آن در تمدید مجوزهای فعالیت از سویی، و به قصد کم کردن مشکل انجمن در گرفتن فضا برای برنامهها از سوی دیگر، برای ثبت آن به عنوان کانونی در فرهنگسرای قانون (ابنسینا) اقدام کردیم که در میان نامهای پیشنهادی و تعریفشدهی آنها نام «کانون اقوام و سنن ایرانی» با حوزهی کاری افراز نزدیکتر بود.
خبر این تقدیر در تارنمای افراز.
آشنایی با افراز: در تارنمای انجمن و مختصری هم در ایرانبوم.
از کورش بزرگ تا داریوش دادگر
یار گرامیام، دکتر شاهین سپنتا، که با وجود مشغلههای بسیارش در نصفجهان، هیچگاه دست از کوششهای فرهنگی برنداشته و تارنمای خبریاش را به خوبی پیش میبرد از من خواست تا دربارهی بهترین و بدترین خبر در حوزهی میراث فرهنگی در سال 1390 یادداشت کوتاهی برایش بنویسم. چون نوشتههای دیگران در این حوزه قابل پیشبینی بود فرصت را مغتنم شمردم و دربارهی موضوع بسیار مهمی که به آن علاقه دارم ولی برای اجرایش تعلل میورزم دست به قلم بردم؛ معرفی تلاشهای دوستم، دکتر شروین وکیلی. نوشتارم را میتوانید بر روی ایراننامه بخوانید. البته در اینباره، در آینده، بیشتر و دقیقتر خواهم نوشت.
تمرین دموکراسی در جنبش ملی شدن صنعت نفت
دوست گرامیام، مسعود لقمان، که در خبرگزاری قانون مشغول است چون برای ملی شدن صنعت نفت قصد داشتند مصاحبهای با دکتر موسی غنینژاد، از منتقدان فعال شادروان دکتر مصدق، داشته باشند جهتِ حفظِ بیطرفی خبری از من خواست تا مصاحبهای هم با یکی از موافقان، در دفاع از جنبش داشته باشم. چون که سخنان بزرگان جبههی ملی ایران یا فعالان ملی ـ مذهبی در این حوزه بارها در رسانهها منتشر شده بود ترجیح دادم با دکتر هوشنگ طالع، که ریزبینیها و خوشفکریهای خاص خود را دارد و سالهاست که از دانشاش در حوزههای مختلف ایرانگرایی بهره میبرم، گفتوگو کنم که نتیجهاش را در اینجا میبینید.
البته چون دوستان در آن خبرگزاری در دو جا به اشتباه نظر من را در کلام استاد آوردند و در یکجا بخشی از کلام او را که علامت سوال داشت تبدیل به پرسش کردند، اصل مصاحبه را هم در اینجا آوردهام.
احسان هوشمند را آزاد کنید
احسان هوشمند را مدتها از طریق نوشتههایش میشناختم ولی یکی دو سالی است که افتخار آشنایی با او را از نزدیک داشتهام. نمونهی یک ایرانی کامل است. از این رو بر نامهای که برای درخواست آزادیاش تنظیم شده بود امضا نهادم، به این امید که هنوز باشند مسؤولانی که ایران و کوشندگان راه سربلندیاش را از یاد نبرده باشند.
متن این نامه را ــ که در آخرین روز سال 1390 منتشر شد ــ در اینجا بخوانید.





