تبليغاتX
خرده گیری

نوروز، پیروز!

نوروزی که هزاره‌هاست سرآمدِ جشن‌های جهان است و در منطقه‌ای وسیع از فرات تا آمودریا و از دریای سیاه تا سند، پیام‌آور دگرگونی و بازآفرینی خویشتن است؛

نوروزی که در درازای تاریخ برای دفاع از تمدن و فرهنگی که آن را پرورده‌اند در برابر یورش‌گران ویران‌گر و، به عکس پیام صلح‌طلبانه‌ی آن، جان‌های بسیاری فدا شده‌اند و هم‌چنان می‌شوند ـ در برابر تورانیان و رومیان و تازیان تا عثمانیان و صدامیان و بلشویک‌ها و طالبان؛

نوروزی که تجدید پیمان ماست با خویشتن تا دوباره بپرهیزیم از دروغ؛ و تجدید پیمان ماست با دیگری، تا پاس بداریم فرهنگ‌مان را از یورش‌‌های خالی از فرهنگِ چپاول‌گران سنتی و مدرن؛ و پیمان ماست با جهان برای پاسداری از طبیعت و نسپردنش به بدی؛

چنین نوروزی بر شما خجسته‌باد!

 

و اما آنچه در این مدت گذشت!

 

کسروی

سال‌ها پیش نوشتاری خوانده بودم از خسرو ناقد در شماره‌ی 27 (تیر 82) مجله‌ی آفتاب که به بهانه‌ی چاپ مجلد چهارم کتاب پژوهشگران معاصر ایران درباره‌ی احمد کسروی [هوشنگ اتحاد، فرهنگ معاصر، تهران، 1380] نوشته بود، با عنوان «احمد کسروی؛ پژوهشگری، سرکشی و خرده‌نگری».

چون من هم، به مانند بسیاری از ایران‌گرایان، به کسروی علاقه‌مندم و او را جزو معدود اندیشمندان معاصر می‌شناسم که علاوه بر مجهز بودن به دانش، دارای بینش هم بود و مهم‌تر آن که برای برون‌رفت ایران از ورطه‌ی گمراهی ــ بدون در نظر گرفتن آزمون و خطاهایش ــ راه حل‌هایی عملی نیز ارائه می‌داد [در این‌باره بعدها مطلبی خواهم نوشت]، آن نوشتار آقای ناقد را با اشتیاق خواندم. او در مقدمه‌ی آن نوشتار از تلاش‌های هوشنگ اتحاد برای تألیف کتاب نامبرده و گفت‌وگوهای متعدد وی با آگاهان برای گردآوری زندگی پژوهشگران برجسته‌ی معاصر ایران یاد کرده و به علاقه‌مندان خواندن آن کتاب‌ها را سفارش کرده کرده بود.

از این‌رو هنگامی که به‌تازگی آن مجموعه کتاب‌ها را نزد دوستی دیدم، با اشتیاق، جلد مربوط به کسروی [و نفیسی] را امانت گرفته و خواندم. شوربختانه آن تعریف آقای ناقد درست نبود و نویسنده‌ی گرامی کتاب تنها کاری که کرده بود این بود که نوشتارهای دیگران درباره‌ی کسروی را بدون هیچ‌گونه مرزبندی و جدا کردن مطالب دنبال هم ریخته بود و حتی به خود زحمت یک فصل‌بندی ساده را هم نداده بود. البته نویسنده تلاش ناموفقی کرده بود که موضوع‌ها را از هم جدا کند که آن هم به خاطر نادقیق بودن ــ و همان‌طور که اشاره کردم بدون وجود هیچ‌گونه میان‌تیتری ــ جز آن که به خُرد شدن و از دست رفتن مطالب گردآوری‌شده بینجامد، نتیجه‌ی دیگری در پی نداشت. البته شاید این کتاب برای کسی که بخواهد از نوشتارهای دیگران درباره ی کسروی آگاه شود ــ هم‌چون یک ماده‌ی خام برای پژوهش ــ کاربرد داشته باشد. نیمه‌ی دوم کتاب را هم، که ویژه‌ی استاد نفیسی بود، از نظر گذراندم. آن هم به همین صورت بود و شامل یک متن طولانیِ بدون بخش‌بندی بود که از در هم آمیختن نوشتارهای افراد متعدد حاصل شده بود.

به هر رو، گمان دارم هم‌چنان جای یک کتاب خوب در این زمینه خالی است.

شاید گفتن این موضوع هم خالی از لطف نباشد که به همت یکی از دوستانم این بخت را داشتم تا چندی پیش به منزل دختر کوچک شادروان کسروی بروم و از زبان او درباره‌ی آن بزرگ‌مرد سخن بشنوم.

تازه‌ترین مطلبی که درباره کسروی خواندم نوشتار دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان از کتاب هشت مقاله درباره تاریخ و ادب معاصر بود که با رایانامه‌ به دستم رسید. آن متن را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

 

راه آبي ابريشم؛ اتفاقی در سینمای ملی

مدت‌ها قبل، پس از دیدن فیلم «راه آبی ابریشم»، یادداشتی درباره‌ی آن نوشتم که در خبرگزاری هنرنیوز منتشر شد و هم‌چنین تارنمای ایران‌بوم.

 

خط فارسی

چندی پیش، نوشتاری در روزنامه‌ی شرق به چاپ رسید به‌نام «نهضت تغيير رسم‌الخط فارسي» که تیترِ آن، گویای محتوای مطلب نبود، هر چند تهیه‌کننده‌ی مطلب کوشیده بود از آن چنین نتیجه‌ای را بگیرد. در کنار آن نوشتار، یادداشتی هم بود با عنوان «خط فارسی ناقص است». هر چند من به شخصه همه‌ی موضوع‌ها را نقدپذیر می‌دانم و می‌کوشم برخورد تعصب‌آمیز با هیچ موضوعی نداشته باشم اما آن دو مطالب حاوی اشتباه‌هایی فاحش بودند که به‌ویژه در این حوزه می‌تواند نتایجی تأسف‌بار در سطح ملی داشته باشد. از این‌رو نقدی بر آنها نوشتم که دو هفته بعد در آن روزنامه به چاپ رسید. می‌توانید آن را در این‌جا بخوانید.

 

همایش نوروز، تقدیر از افراز و وضعیت نابه‌سامان فضاهای فرهنگی

هر چند پیش از این، درباره‌ی وضعیت بد مدیریتِ فضاهای فرهنگی شهر تهران و بی‌توجهی بسیار مسؤولان در این حوزه نوشته بودم (برای نمونه اینجا و اینجا و اینجا) و در مجامعی که مسؤولی حضور داشت گفته بودم، اما برگزاری همایش اخیر ما درباره‌ی نوروز زخم مرا تازه کرد. من که از سوی دوستانم در موسسه‌ی فرهنگی خورشید مسؤولیت برگزاری همایش نوروزی خورشیدیان را بر عهده گرفته بودم شرط گذاشتم که به سبک خودم ــ یعنی با اجماع چند انجمن ــ همایش را برگزار کنم که پذیرفته شد. اما متأسفانه، همان‌طور که در خود همایش، هنگامی که برای خوش‌آمدگویی به جایگاه رفتم، عنوان کردم: قرار بود همایش هم‌چون جشنواره‌ی دو سال قبلِ سازمان‌های مردم‌نهاد، در کاخ سعدآباد برگزار شود که با بدقولی و سر دوانی دو هفته‌ای سازمان اتومبیل‌رانی که به ما قولِ قعطی بودن جا را داده بودند مواجه شدیم. آنها به ناگهان گفتند که شما می‌توانید یکم تا پانزدهم فروردین برنامه داشته باشید و به این ترتیب، کل برنامه‌ریزی‌های کار را مخدوش کردند. پس از آن، به قول مسؤولان تالار ایوان شمس اعتماد کردیم که گفته بودند تالار را رایگان در اختیار سمن‌ها می‌گذارند و با آنها همکاری خواهند داشت ولی پس از پاسخ به‌ظاهر همراهانه‌ی دکتر ایازی، طلب یک و نیم میلیون تومان پول کرده بودند که طبیعی بود از توان سازمان‌هایی که با حق عضویت اندکِ هم‌وندان‌شان اداره می‌شوند خارج بود. البته می‌توانستیم چنین پولی را از همراهان گران‌قدری که همیشه پشتیبان فعالیت‌های فرهنگی بودند و هستند تهیه کنیم اما باور دارم چنین حرکتی سنگ بنای غلطی را در فعالیت‌های سازمان‌های مردمی که باید مورد حمایت همه‌ی ارکان جامعه باشند و در واقع صاحبان اصلی مراکز فرهنگی شهر هستند می‌گذارد. و در آخر آن که، به یاری کارگروه گردشگری شورای اسلامی شهر توانستیم فضایی کوچک را ــ که همیشه به‌سادگی از آن بهره می‌بردیم، یعنی سرای محله‌ی خاقانی ــ برای همایش بگیریم که آن هم با برخورد بسیار ناشایست مسؤولانش باعث شد تا خستگی کار در تنم باقی بماند. آنها در ابتدای همایش، به بهانه‌ی حجاب برخی خانم‌ها ــ که البته به باور برگزارکنندگان هیچ منکری در آن نبود ــ ما را تهدید به تعطیل کردن همایشی که برای برپایی‌اش زحمت کشیده بودیم کردند... که هر چند نگذاشتیم چنین شود، اما نفس چنین تهدیدی نشان از بی‌ارتباطی کامل آنان با جایگاهی است که در آن قرار گرفته‌اند.

در این‌باره یادداشتی نوشتم که در این‌جا و این‌جا می‌توانید بخوانید.

گزارش همایش را هم در تارنماهای افراز و ایران‌بوم می‌توانید ببینید (گزارش تصویری در ایران‌بوم).

در ضمن باید گلایه‌ای دوستانه هم داشته باشم از دوستانِ خبرنگارم، که در پوشش خبری همایش و اصولاً همایش‌هایی از این دست که حاصل تلاش بی‌دریغ سمن‌هاست کوتاهی کرده و می‌کنند. شاید خدای ناکرده عادت کرده باشند به همایش‌های دولتی و تقدیرهای ویژه از خبرنگاران!

هم‌چنین بیفزایم، هنگامی که بیست‌وسوم اسفند در نشستی در فرهنگ‌سرای نوبنیاد اندیشه (در بوستان شریعتی) به نمایندگی انجمن افراز به جایگاه رفتم تا تقدیرنامه و مبلغ 100 هزار تومان پاداش برای برگزیده شدن به عنوان یکی از 10 کانون برتر شهرداری در سال 1390 را ــ تحت نام «کانون اقوام و سنن ایرانی منطقه‌ی‌ 2» ــ دریافت کنم به نقد سخنان مرتضی کامل‌نواب، مدیر مرکز تشکل‌های اجتماعی سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران، پرداختم که با آب و تاب از سه ویژگیِ داوطلبانه بودن، غیرانتفاعی بودن و غیرسیاسی بودن کانون‌ها یاد کرده بود. گفتم که: «این سه ویژگی آیا نباید در مسؤولان فضاهای فرهنگی باشد که اصلی‌ترین محل رجوع کانون‌ها هستند؟ برخورد داوطلبانه ندارند و اداری هستند، چرا که در عصرها و روزهای تعطیل که زمان تشکیل نشست‌های ماست تعطیل‌اند و فضای فرهنگی به ما نمی‌دهند (اتفاقاً آدینه‌ی همان هفته مجمع عمومی داشتیم که مجبور شدیم آن را در دفتر کوچک خودمان برگزار کنیم)؛ غیرانتفاعی نیستند که بارها برای در اختیار گذاردن جا وجه گرفته‌اند؛ و فرهنگی هم نیستند، چرا که متأسفانه نحوه‌ی برخورد با فعالان حوزه‌ی فرهنگی را نمی‌دانند». برای آوردن نمونه هم به گفتن نام فرهنگ‌سراهای ورشو و خاقانی بسنده کردم. و همین‌طور به سخنان پورتقی ــ که عنوانش را نمی‌دانم اما درباره‌ی آموزش به سازمان‌های مردم‌نهاد سخن گفت و این که قصد دارند برای سال آینده کلاس‌های آموزشی چندی را به طور ماهانه برای تمدید مجوز فعالیت انجمن‌ها با حضور گردانندگانِ انجمن‌ها برگزار کنند ــ پرداختم که: «آیا این درست است برای کسانی که داوطلبانه فعالیت می‌کنند کار تعریف کنیم و برای‌شان کلاس‌هایی اجباری را در نظر بگیریم؟ این کلاس‌ها باید اختیاری باشد و مهم‌تر آن است که چنین کلاس‌هایی را باید برای مسؤولان فضاهای فرهنگی بگذارید که شوربختانه از الفبای کار در این حوزه هم ناآگاه هستند». صحبت‌هایم با تشویق شدید جمع همراه بود که تا پیش از آن فقط شنونده‌ی سخنان مسؤولان شهرداری بودند و خود نقشی در این برنامه‌ی تشریفاتی و تبلیغاتی نداشتند. در پایان همایش هم تعداد زیادی از مسؤولان انجمن‌ها از من برای این سخنان تشکر کردند؛ گویا همه دردکشیده بودند!

مجری برنامه که پس از سخنان من به جایگاه برگشت توجیه کرد که «ورشو و خاقانی در حیطه‌ی اختیار سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران نیستند»، که من بحث را ادامه ندادم که، آیا در حیطه‌ی مدیریت شهرداری هم نیستند؟ یا این که فرهنگ‌سراهایی که تحت نظر آن سازمان هم هستند وضعیتی بهتر ندارند و برای نمونه مسؤولان فرهنگ‌سرای بانو به این بهانه کلاس‌های شاهنامه‌خوانی ما را در آن فرهنگ‌سرا لغو کردند که چند تن از مهمانان همایش جشن نهمین سالگرد بنیاد انجمن افراز گردن‌بندهایی با نشان زرتشتی ــ منظورشان نشان فروهر بود ــ به گردن داشتند!

در ضمن، درباره‌ی کانون شدن افراز هم باید یادآوری کنم که با بلاتکلیفی سازمان ملی جوانان و توقف آن در تمدید مجوزهای فعالیت از سویی، و به قصد کم کردن مشکل انجمن در گرفتن فضا برای برنامه‌ها از سوی دیگر، برای ثبت آن به عنوان کانونی در فرهنگ‌سرای قانون (ابن‌سینا) اقدام کردیم که در میان نام‌های پیشنهادی و تعریف‌شده‌ی آنها نام «کانون اقوام و سنن ایرانی» با حوزه‌ی کاری افراز نزدیک‌تر بود.

خبر این تقدیر در تارنمای افراز.

 آشنایی با افراز: در تارنمای انجمن و مختصری هم در ایران‌بوم.


از کورش بزرگ تا داریوش دادگر

یار گرامی‌ام، دکتر شاهین سپنتا، که با وجود مشغله‌های بسیارش در نصف‌جهان، هیچ‌گاه دست از کوشش‌های فرهنگی برنداشته و تارنمای خبری‌اش را به خوبی پیش می‌برد از من خواست تا درباره‌ی بهترین و بدترین خبر در حوزه‌ی میراث فرهنگی در سال 1390 یادداشت کوتاهی برایش بنویسم. چون نوشته‌های دیگران در این حوزه قابل پیش‌بینی بود فرصت را مغتنم شمردم و درباره‌ی موضوع بسیار مهمی که به آن علاقه دارم ولی برای اجرایش تعلل می‌ورزم دست به قلم بردم؛ معرفی تلاش‌های دوستم، دکتر شروین وکیلی. نوشتارم را می‌توانید بر روی ایران‌نامه بخوانید. البته در این‌باره، در آینده، بیشتر و دقیق‌تر خواهم نوشت.

 

تمرین دموکراسی در جنبش ملی شدن صنعت نفت

دوست گرامی‌ام، مسعود لقمان، که در خبرگزاری قانون مشغول است چون برای ملی شدن صنعت نفت قصد داشتند مصاحبه‌ای با دکتر موسی غنی‌نژاد، از منتقدان فعال شادروان دکتر مصدق، داشته باشند جهتِ حفظِ بی‌طرفی خبری از من خواست تا مصاحبه‌ای هم با یکی از موافقان، در دفاع از جنبش داشته باشم. چون که سخنان بزرگان جبهه‌ی ملی ایران یا فعالان ملی ـ مذهبی در این حوزه بارها در رسانه‌ها منتشر شده بود ترجیح دادم با دکتر هوشنگ طالع، که ریزبینی‌ها و خوش‌فکری‌های خاص خود را دارد و سال‌هاست که از دانش‌اش در حوزه‌های مختلف ایران‌گرایی بهره می‌برم، گفت‌وگو کنم که نتیجه‌اش را در این‌جا می‌بینید.

البته چون دوستان در آن خبرگزاری در دو جا به اشتباه نظر من را در کلام استاد آوردند و در یک‌جا بخشی از کلام او را که علامت سوال داشت تبدیل به پرسش کردند، اصل مصاحبه را هم در این‌جا آورده‌ام.

 

احسان هوشمند را آزاد کنید

احسان هوشمند را مدت‌ها از طریق نوشته‌هایش می‌شناختم ولی یکی دو سالی است که افتخار آشنایی با او را از نزدیک داشته‌ام. نمونه‌ی یک ایرانی کامل است. از این رو بر نامه‌ای که برای درخواست آزادی‌اش تنظیم شده بود امضا نهادم، به این امید که هنوز باشند مسؤولانی که ایران و کوشندگان راه سربلندی‌اش را از یاد نبرده باشند.

متن این نامه را ــ که در آخرین روز سال 1390 منتشر شد ــ در این‌جا بخوانید.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 13:32 |

1. مطالب فصل‌نامه‌ی فروزش به همت دوست گرامی‌ام محسن قاسمی‌شاد بر روی فضای مجازی قرار گرفت و اینک در نشانی زیر در دسترس دوستان است:

http://www.iranboom.ir/ketab-khaneh/forozesh.html

امیدوارم به‌زودی پوشه‌ی PDF چهار شماره‌ی فصل‌نامه را نیز بر روی تارنمای ایران‌بوم قرار دهم. فصل‌نامه هم‌چنان در وضعیت لغو مجوز به سر می‌برد و کوشش‌های مدیرمسؤول آن ـ و اعتراض او که در دادگاه در جریان است ـ کارساز نشده، هر چند هر دو ما امیدوار هستیم. علت این لغو مجوز برمی‌گردد به آن که، از وقتی که مجوز فروزش از دو هفته‌نامه به فصل‌نامه تبدیل شد در مهلتی که برای چاپ نشریه وجود داشت آن را به چاپ نرسانده و آن مهلت را رد کرده بودیم. با این حال، اگر گفته‌ی مدیرمسؤول را که این مدت را تمدید کرده بود هم ناشنیده بگیریم این ایراد به دستگاه متولی وارد است که از همان شماره‌ی نخست ما را از کار بازنداشت و اجازه داد که در طی چهار شماره ـ به سختی ـ سرمایه‌ی آن را تهیه کنیم و بعد که مجله تازه مخاطب خود را به دست آورده بود آن را تعطیل کرد. گویا آن دوستان امید داشتند که مجله به‌خودی خود تعطیل شود!

البته آنهایی که مدعی هستند دولت ملی‌گراست و از این زاویه آن را مورد نقد قرار می‌دهند، این را هم در نظر بگیرند که نشریه‌ای که با رعایت خطوط در هم‌تنیده‌ی قرمز می‌کوشید مخاطبانش را ـ دانش‌ورانه ـ با تاریخ و فرهنگ کشورشان آشنا کند چه سرنوشتی یافته است!

من مجوز نشریه‌ای را هم درخواست کرده‌ام به نام «درفش» که در نوبت گرفتن پروانه است؛ همان نوبتِ معروف چندین‌ساله!

2. به دعوت دوستی، مدتی در آغاز راه‌اندازی فعالیت آزمایشی رسانه‌ی خبری قانون با آن همکاری داشتم و چند یادداشت برایش نوشتم.

شوربختانه برخی از این یادداشت‌ها به دو دلیل سوختند و منتشر نشدند؛ نخست طولانی شدن فرآیند راه‌اندازی تارنما، و دوم این که قصد داشتند ویژه‌نامه‌ای برای دریاچه‌ی ارومیه کار کنند که هرگز آماده نشد، برای همین انتشار سه یادداشت من که در این‌باره بودند به عقب افتاد تا این که زمانش گذشت. این یادداشت‌ها را با هم مرور می‌کنیم:

الف ـ نخستین نوشتار درباره‌ی تشکیل «وزارت فرهنگ، ارشاد، میراث فرهنگی و گردشگری» بود و اعتراض‌هایی که از سوی سازمان‌های مردم‌نهاد به آن شده بود ـ و خوشبختانه آن طرح از دستور کار خارج شد. این یادداشت را که منتشر نشد می‌توانید در این‌جا بخوانید.

ب- نخستین نوشتارم درباره‌ی اوضاع وخیم محیط زیست ایران، و به‌ویژه دریاچه‌ی ارومیه، گوشه‌ی چشمی هم به بهره‌برداری‌های قوم‌گرایانه از آن داشت؛ پیش‌بینی‌ای که چندان عجیب و سخت نبود.

آن را در این‌جا بخوانید.

زمانی که در حال تهیه‌ی بیانیه‌ی پایانی همایش مهرگان انجمن افراز بودم، به این بیانیه‌ی کارنشده بازگشتم و بخشی از آن را در بیانیه‌ی همایش نهادم که در تارنمای انجمن افراز قابل دسترسی است و همین‌طور در خبرگزاری آریا، تارنمای ایران‌بوم و تارنوشت ایران‌نامه.

و دو نوشتار دیگرم درباره‌ی اوضاع این دریاچه؛ که یکی بر پایه‌ی یادداشتی از بانو ظفرنژاد، کارشناس آب، تنظیم شد (این‌جا) و دیگری بر پایه‌ی بیانیه‌ی سمن‌های اصفهانی (این‌جا).

پ- یادداشت‌های کارشده‌ام در رسانه‌ی قانون از این قرار است:

- میراث فرهنگی بازیچه اختلاف‌های سیاسی و فرصت‌طلبی‌ها – که پیرامون بلاتکلیفی ثبت ملی ساختمان‌های تاریخی بود؛ معضلی که باید سریعاً رسیدگی شود، ولی گویا اراده‌ای برای پی‌گیری‌اش وجود ندارد.

- اعتراض به نحوه‌ برخورد با سازمان‌های مردم‌نهاد – که پیرامون حکم تعطیلی انجمن کهن‌دژ همدان بود که از انجمن‌های باسابقه در حوزه‌ی میراث فرهنگی است (این یادداشت در تارنمای آن انجمن نیز منتشر شد).

- یادمان فخر هنر معماری ایران برگزار می‌شود – که برگرفته از بیانیه‌ی انجمن مفاخر معماری ایران برای گرامی‌داشت یاد استاد محمدکریم پیرنیا بود.

امید است آن رسانه وضعیت و بودجه‌ای برای حق‌التحریرهای خود ـ همان‌طور که در ابتدا قول داده بود ـ تعریف کند تا بتواند گسترده‌تر و متنوع‌تر به فعالیتش ادامه دهد!

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 12:5 |

1. مدتي است درباره‌ي سبك‌سازي جمعيتي شهر تهران گفت‌وگو مي‌شود كه پي‌آمد آن هم تلاش دولت براي پراكنده‌سازي سازمان‌ها و وزارت‌خانه‌هاي دولتي بوده است. اگر از وجه سياسي اين امر – و علت بي‌توجهي‌هاي فراوان در گذشته و به ناگهان مطرح شدن آن - بگذريم كه حواشي بسياري دارد، از نظر اجتماعي اين موضوع كاملاً به‌جاست و شايسته است به آن توجهي ويژه شود چرا به باور من همه‌ي مشكلات عديده‌ي شهر تهران – ترافيك، كم‌آبي و آلودگي هوا و آب و... – به اين موضوع بازمي‌گردد. از اين زاويه، يادداشتي نوشتم كه در روزنامه‌ي پول – البته با تغيير عنوان پيشنهادي - چاپ شد.

آن متن را مي‌توانيد در اين‌جا بخوانيد.

در ضمن در پي نگاه غيركارشناسي و نادرست به اين موضوع – كه البته به نظر مي‌رسد در سامانه‌ي مديريتي كشور ما طبيعي است – اقدام شگفت‌انگيز خرد كردن سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و صنايع دستي و گردشگري پيش آمده كه اعتراض همه‌ي دوستداران تاريخ و فرهنگ ايران را برانگيخته است. اميد است اين اعتراض‌ها مؤثر واقع شود و نظام متمركز مديريتي هر چند كم‌كار فعلي را بتوانيم حفظ كنيم.

 2. نوشته‌اي قديمي را از بايگاني‌ام درآوردم، گردگيري كردم! و اينك روي تارنوشتم گذاشتم. گويا مدت‌هاست خرده‌گيري از مسير اصلي‌اش دور افتاده. به نظرم اين موضوع هر چند ساده است و ساده نوشته شده براي دوستداران ايران مهم است و از آن دسته موضوعاتي است كه مدت‌ها انديشه‌ي مرا به خود مشغول داشته. شما هم بخوانيد و نظر بدهيد. به احتمال، يادداشت‌هايي تكميلي هم بر آن بيفزايم.

جبهه‌ی ایران‌گرایان

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در چهارشنبه ششم مرداد 1389 و ساعت 15:28 |

آخرین نقشه بین‌المللی ایران – منهاي سرزمين‌هاي كردنشين و شيعه‌نشين غرب كه زير اشغال امپراتوري عثماني بوده است – پيش از تجزيه، انتشارات تامسون 1814


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

واكنش‌هايي به بيانيه نوروز

و سخني درباره‌ي چگونگي عملي كردن خواست‌هاي طرح‌شده

 

1. بيانيه‌ي جشنواره‌ي نوروزي شماري از سازمان‌هاي مردم‌نهاد با استقبالي خوب از سوي تني چند از فعالان اين حوزه كه در شهرستان‌ها بودند و هم‌چنين بسياري از هم‌انديشان روبه‌رو شد. اين، انگيزه‌اي شد تا آن را به امضا و تأييد انجمن‌ها بگذاريم هر چند پيشنهادهايي براي گردآوري امضاي حقيقيِ هم‌انديشان نيز دريافت كرده‌ايم.

اما پرسشي در اين ميان است و آن اين كه آيا به همين گردآوري امضاها راضي باشيم و كار را به دوشِ دولت‌مردان بگذاريم يا گام‌هاي عملي‌تري را براي پيشبرد خواست‌هاي مطروحه در بيانيه پيش بگيريم؟ اين حركت را، كه مي‌توان آن را به جنبشي اجتماعي بدل كرد، چگونه آغاز كنيم؟ براي شروع آيا مي‌شود نمايندگاني از سمن‌هايي كه بيانيه را امضا كردند گردِ هم آورد و بنيادي را شكل داد؟ آيا تنها به گونه‌اي غيردولتي مي‌توان پيش رفت يا مي‌توان از توان‌هاي دولتي و حكومتي هم بهره برد؟ ارتباط با دولت‌هاي ديگرِ جهانِ نوروز را چگونه مي‌توان برقرار كرد؟ آيا سازمان‌هاي غيردولتي در آن كشورها فعال هستند؟ و بسياري پرسش‌هاي ديگر.

در يك كلام، شما چه طرحي داريد؟

دوست گرامي و كوشايم محسن قاسمي‌شاد مسؤوليت دبيرخانه‌ي اين كار بزرگ را بر دوش گرفته است، با او در تماس باشيد:

09126126637

rayanameh@yahoo.com

iranboom.ir

 

2. من سه واكنش به بيانيه‌ي نوروز را دريافت كردم كه به همراه پاسخ‌هايي كه براي دوستان فرستادم در دنباله مي‌آورم. گفتني است كه در رايانامه‌اي كه بيانيه را فرستاده بودم نوشتم كه اين بيانيه شايد نارسا و ناقص باشد و نياز به اعمال نظر برخي از دوستان داشته باشد ولي چون زمان كوتاه است و بهتر است پيش از نوروز منتشر شود خواستارم اگر عيبِ آشكاري در آن نمي‌بينيد در تأييدش همراهي‌مان كنيد. از اين‌رو اگر شمار واكنش‌ها كم بوده الزاماً به معناي تأييد صد در صد همه‌ي امضاكنندگان نبايد تلقي شود.

اين سه واكنش از اين قرار هستند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت 15:25 |

1. نوروز، عيد بزرگ و كهن ايرانيان و ايراني‌تباران، بر همه‌ي دوست‌دارانش خجسته‌باد. اميد است سال 1389 كوچي خورشيدي براي ملت و سرزمين ايران نيك و فرخنده باشد.

برخي از پيامك‌هاي شادباشي كه برايم آمد:

«عيد را بهانه كنيم تا به همه‌ي كساني كه دوست‌شان داريم، سلامي بكنيم. نام شما در انديشه و مهرتان در قلب ماست...»؛

«يه آسمون گل‌هاي ياس و ميخك / يه دريا عشق و اشتياق و پولك / يه حس، يه قلب بي‌قرار و كوچك / مي‌خواد بگه جلو جلو عيد شما مبارك»؛

«آن‌چه هستي هديه‌ي خداوند است به تو و آن‌چه مي‌شوي هديه‌ي توست به خداوند... پس بي‌نظير باش...»؛

«جشن ما ايرانيان نوروز جمشيد جم است / چون‌كه هنگام سرور و شادي و شور و دم است / جشن ايران، روز دست‌افشاني و پاكوبي است / ني به‌سان اهرمن‌كيشان مويه و رنج و غم است / آفرين بر كيش زرتشت و نام پاك او / اين دو گوهر مانده زو، چون باغ و بستان با هم است /...»؛

«نوروزِ شكيبايي و پايداري بر عاشقان ميهن خجسته! آزادباد ايران!»؛

«نيايش نوروزي هنگام دگرگوني سال:

الا اي اهوراي با فرّ و جاه / به فرمان تو تابش هور و ماه

در اين روز نو از مه فرودين / به آيين جمشيد فرخنده‌دين

بگردان دل و ديده‌ام از گناه / بياموزم از نو دگرگونه راه

روان مرا از غم آزاد كن / به خرسندي و خوش‌دلي شاد كن»؛

«نوروز، اين اهورا روز باستان، يادگار جمشيد بزرگ، شاهنشاه ايران را بر شما و تبار پاك‌تان پيشاپيش شادباش مي‌گويم. پندار و گفتار و كردارتان نيك‌باد»؛

«چه باشكوه نخستين تبسم نوروز / چه دلنواز نخستين نگاه فروردين»؛

«شيشه‌ي بهار لب ديوار شكست‌و هوا پر شد از بوي خدا / چه دعايي كنمت بهتر از اين: خنده‌ات از ته دل، گريه‌ات از سر شوق»؛

«دير زيويم، درست زيويم، تا زيويم به‌كامه زيويم، گيتي‌مان به كامه تن باد، مينومان به كامه روان باد، همازور باشيم، همازور هم... [دنباله‌اش نيومده بود!]»؛

«آن‌چه را ويرانگر خرداد غارت كرد و برد / آن‌چه كولاك بهمن زير پاي خود فشرد / باز سبز مي‌سازد بهار...»؛

«من از تبار كورشم / آزاده‌اي پرشورشم / پيكان تير آرشم / خون رگ سياوشم / من كاوه‌ي آهنگرم / تاب ستم نياورم / از چرم پرچم ساختم / تا بر ستمگر تاختم / از غرب از ماد آمدم / از گلشن داد آمدم / ارژنگ پاك ماديم / من پارتم اشكانيم / من شيرمرد پارسيم / موج خليج فارسيم / اوج توان داورم / از شاه‌بيت خاورم / اعجاز نظم توسي‌ام / شاه‌نامه‌ي فردوسي‌ام»؛

و سرانجام:

«نوروز، يادگار پرارج نياكان / شراره‌ي فروزان فرهنگ ايران‌زمين / نشاني از يگانگي و سرافرازي ملت بزرگ ما / پرسرور باد».

2. چهارشنبه‌سوري از 5 شبكه‌ي سيما 13 فيلم سينمايي پخش شد كه بيشتر آنها از مهيج‌ترين‌ترين فيلم‌هاي جديد و تقريباً جديد هاليوود بودند: ايندينا جونز 4، نابودگر 4، عصر يخبندان 3، منطقه 9، پرواز (بالا / Up)، شكارچيان ذهن، نقطه‌ي انهدام، جان‌سخت 4 و... فكر كنم در تاريخ تلويزين ما بي‌سابقه بود (البته هر سال فيلم‌هاي روزِ هاليوود در اين روز پخش مي‌شد ولي امسال ديگر تركاندند! براي يك روز در سال شعارها درباره‌ي سينماي سلطه و امپرياليستي و ابزار صهيونيست‌ها و غيره به خاك سپرده مي‌شود!). و همه‌ي اين‌ها در حالي بود كه در هيچ يك از شبكه‌هاي صدا و سيما اين روز را «چهارشنبه‌سوري» و يك جشن و پاي‌كوبي ملي عنوان نكردند و به آن تنها مي‌گفتند چهارشنبه آخر سال! بدون كوچك‌ترين ريشه‌يابي كه چرا برخي از جوانان در اين روز دست به ايجاد سروصداها و انفجارهاي وحشتناك مي‌زنند و پر از فتواهاي ريز و درشت در مذمّت آتش‌بازي! در حالي كه مشابه‌اش را در جشن 22 بهمن انجام مي‌دهند، و هنوز بيانِ همان جعليات كه نياكان ما آتش‌پرست بودند! نه، انگار اميدي به بالا رفتن آگاهي برخي يا دست‌كم تجربه آموختن‌شان نيست!

3. بيانيه‌اي كه براي جشنواره‌ي نوروزي صادر شده بود پس از ابراز علاقه‌ي شماري از ياران - پس از حذف بند نخست كه آن را ويژه‌ي جشنواره و انجمن‌هاي برگزاركننده كرده بود - به امضاي سازمان‌هاي مردم‌نهاد گذاشته شد. البته به خاطر بيماري پدرم نتوانستم اين كار را به سرعت انجام دهم (اكنون حال‌شان بهتر است هر چند هم‌چنان در بيمارستان ميلاد بستري هستند). درباره‌ي بيانيه هم بايد بگويم هر چند كاستي‌هايي دارد و اميدواريم با نقد و تكميل آن و هم‌چنان اگر دوستان توانستند ساختن تارنمايي ويژه‌ي آن امضاهاي سمن‌هاي بيشتري را گرد آوريم (حتا فراتر از ايران كنوني، و در حوزه‌ي ايران فرهنگي) به هر رو، اكنون در نخستين نوروز پس از ثبت جهاني نوروز، آن را صادر مي‌كنيم. اميدواريم در گسترش آن دوستانِ خبرنگار و روزنامه‌نگارمان كوشا باشند. در ضمن، همان‌طور كه گفته شد، جا براي امضاهاي ديگر هم باز است و از فعالان انجمني خواستاريم بر آن امضا نهند تا در ماه‌هاي آينده باز نسبت به پخشش اقدام كنيم. اين، تازه آغاز راه است.

نوشتارهايي از دوستان در اين‌باره:

اتحاديه‌ي نوروز از دكتر شاهين سپنتا

ثبت جهانی نوروز و گام نخست اتحادیه آریایی تبارها از دكتر میرمهرداد میرسنجری

بيانيه‌ي پاياني نخستين جشنواره‌ي نوروزي

و

بيانيه‌ي سازمان‌هاي مردم‌نهاد

4. امسال فرصتي پيش آمد پس از سال‌ها چند باري برم اسكي! اما مديريت ورزشي ما واقعا به ديگر اجزاي مديريتي مملكت‌مان مي‌آيد؛ تعطيلي پيست‌ها بدون اطلاع قبلي و بي‌احترامي كامل به ورزش‌كاران.

دوشنبه، بيست‌وششم بهمن،‌ پيست‌هاي اسكي شمشك و دربندسر تعطيل بود و اسكي‌بازان پر‌شماري كه به آن پيست‌ها آمده بودند، سرگردان شدند؛ امري كه پيش از آن سابقه نداشته است، يعني در سال‌هاي گذشته در روز درگذشت امام رضا (ع) پيست‌هاي اسكي تعطيل نمي‌شدند. البته همين موضوعِ تعطيلي پيست‌هاي اسكي در روزهاي عزاداري خود جاي پرسش دارد، چرا كه بهره بردن از محيط‌هاي ورزشي هيچ رودررويي با آن مناسبت‌ها ندارد. به هر رو در عملي به شدت سليقه‌اي – چرا كه در همان روز پيست اسكي ديزين باز بوده است – و بدون هيچ‌گونه خبررساني از قبل، درهاي دو پيست يادشده بر روي خيل انبوه جواناني كه با صرف زمان و هزينه – از جمله سوختِ ارزشمند خودرو! – خود را به آن‌جا رسانده بودند، بسته بود! آن هم در شرايطي كه مسير شمشك به ديزين نيز در پي رويداد فاجعه‌بار مرگ كوه‌نوردان كماكان بسته بود – كه اين هم جاي پرسش دارد (به نظر مي‌رسد قرار دادن تابلويي بزرگ در آغاز آن مسير كه زمان‌هاي بحراني آن را يادآوري كند – براي نمونه طوفاني بودن هوا يا پس از ريزش باران كه به نظر مي‌رسد علت سقوط بهمن در حادثه‌ي يادشده بوده – كاراتر از بستن راه بر روي ورزش‌كاران باشد، چيزي كه تا امروز دريغ شده است). اميد است دست‌اندركاران مسؤول نسبت به چنين مسايلي بي‌توجه نباشند، چرا كه احترام گذاشتن به جوانان و مهيا كردن زمينه براي گذرانِ سالمِ وقت است كه مي‌تواند از تنش‌ها و بحران‌هاي چنين دوره‌ي مهمي از زندگي بكاهد.

در ضمن يك‌بار هم رفتيم پيست خور، كه آن هم تجربه‌ي تلخي بود. نقدي بر عمل‌كرد مديريت آن نوشتم و براي پيمان‌كارش، شركت تمدن هنر، فرستادم هر چند آنها هم بهانه آوردند كه بوميان بر روي بومي بودن مديريت پيست پافشاري دارند و همين مي‌تواند عاملي براي رشدنيافتگي آن پيست باشد.

علاقه‌مندان مي‌توانند آن نقد را در اين‌جا بخوانند.

 

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 13:57 |

1. مي‌دانم تأخيرم بسيار زياد شد! مي‌شود فروزش را بهانه آورد يا دور جديد كوشش‌هايم در انجمن افراز را، و يا بيشتر از همه تنبلي مزمن را! يا شايد دليلي فلسفي برايش تراشيد كه دستم به قلم نمي‌رفت در اين شرايط سخت... نمي‌دانم. فقط اين را مي‌دانم كه تأخيرم بسيار زياد شد!

از دوستان عزيزي كه سري به اين‌جا مي‌زدند سپاس‌گزارم و از دوستاني كه به من براي نوشتن يادآوري مي‌كردند سپاس‌گزارتر.

2. دكتر دادخواه پس از 73 روز بازداشت كه بيشتر آن را در سلول انفرادي گذراند آزاد شد. دوستاني كه تارنوشتم را مي‌ديدند از من درباره‌ي او مي‌پرسيدند. محمدعلي دادخواه تنها به سفارش حجت‌الاسلام دكتر محقق داماد كه دوست، همكار و شاگردش بوده است، آن هم با گذاشتن وثيقه‌اي كلان، آزاد شده است. شرح فشارهاي تني و رواني سختيِ كه كشيد بماند براي هنگامي كه خودش آن را آشكار كند. تنها مي‌توان به اين بسنده كرد كه آرمان بزرگ و شخصيت توانمندش مانع شد تا به آن‌چه نكرده است اعتراف كند (براي كساني كه چنين رفتاري با چنان فردي ممكن است براي‌شان مايه‌ي شگفتي باشد تنها اشاره مي‌كنم به همكاري دكتر دادخواه با بانوي صلح ايران - دكتر عبادي). اميدوارم كساني كه در اين‌باره تصميم‌گير هستند پيش از گرفتن هر تصميمي، كمي بيشتر كارنامه‌ي استاد دادخواه را از نظر بگذرانند و پي‌آمد چنين برخوردهايي را با منافع ملي و حتا خودشان بسنجند.

گفتني است هنگامي كه مي‌خواستم ببينمش، از من خواست آخر وقت به دفترش بروم كه تا آن هنگام چاپ تازه‌ي كتابش، «نوروز و فلسفه‌ي هفت‌سين»، را گرفته باشد؛ چاپ نهم، آن هم در اين وانفساي كتاب‌خواني!

3. نوشتار «نگاهي به مسأله‌ي رژيم حقوقي درياي مازندران» را با پافشاري و پي‌گيري دوست پركار و ايران‌بانم، رضا نيكپور، نوشتم تا از طريق دوستي كه در روزنامه‌ي ايران داشت به چاپ برساندش، كه البته چنين نشد! با او شرط كرده بودم كه چون در اين‌باره نوشتارها و پژوهش‌هاي خوبي صورت گرفته من مسأله را به زباني ساده بازگو خواهم كرد تا خواننده‌ي ناآشنا به بحث پاسخ‌هايش را بگيرد. مدتي كه از انتشار نيافتنش گذشت آن را به روزنامك دادم تا شايد اندكي جبرانِ كم‌كاري‌ام – به عنوان همكار آن تارنوشت گروهي – شود. اما شوربختانه مدتي است آن تارنوشتِ فرهنگي فيلتر شده است. شايد به خاطر خبرهاي كوتاهي باشد كه در پي دستگيري چند تن از نويسندگانش درج كرده بود. به هر رو چنين فيلترگذاري – حتا با قاعده‌ها و در چارچوب هنگامه‌ي كنوني هم – كار درستي نمي‌تواند باشد. كاري كه مي‌توانستم بكنم فرستادن رايانامه‌اي به  filter@dci.irبود كه انجام دادم، با اين محتوا:

فيلترگذار گرامي! تارنوشت (وبلاگ) گروهي روزنامك (www.rouznamak.blogfa.com)، تارنوشتي كاملاً فرهنگي است و به اشتباه فيلتر شده است. خواهشمندم آن را رفع فيلتر نماييد – عليرضا افشاري.

اميدوارم مؤثر واقع شود. فكر كنم بد نباشد شما هم چنين كنيد.

در ضمن امضا براي حفظ حق 50 درصدي‌مان در درياي مازندران كه بر روي تارنماي ماز است فراموش نشود. هر چند كاري نمادين است اما به گمان من انجام اين عمل مي‌تواند توجه به اين موضوع ملي و بسيار مهم را در ذهن امضاكننده حك كند.

4. «پير بشي!». هميشه فكر مي‌كردم اين جمله‌ي خوبي براي تشكر نيست و «جوان بماني» را ترجيح مي‌دادم. اين جمله، كه هميشه از سوي سالمندان ادا مي‌شد، هيچ‌وقت حس خوبي را به من منتقل نمي‌كرد. اما امروز با تمام وجود بزرگي اين دعا را درك مي‌كنم. چند نفر از ما پير مي‌شويم؟

پنج‌شنبه پانزدهم بهمن شماري از جوانان ورزشكار در زير بهمنِ جاده‌ي شمشك به ديزين جان خود را از دست دادند. مي‌دانم كه در هنگامه‌ي اهريمن‌زيستِ مرگ و نابودي كه هر روز تصادفي، تصادمي، سقوطي و يا تيري سرگردان يا هدف‌مند، يا هزار رويداد ديگر جانِ كساني را، كه مرگ با شرمندگي به سراغشان مي‌رود، مي‌گيرد ديگر روحي براي هم‌دردي نمي‌ماند. حميد كاظم‌زاده، برادر جوانِ دوست و همكار خوبم حامد، جزو آن درگذشتگان بود؛ كنش‌گري دانش‌جويي كه چندي پيش هم طعم بازداشت و زندان را چشيده بود... حامدجان! خداوند صبرت دهد! مي‌دانم با نگاهي به چهره‌ي جوانان زيبا و برومندي كه مرگِ تلخ‌شان در اين چندماهه كام هر ايراني و شايد هر انسان‌دوستي را تلخ كرده است راه بزرگت را دنبال مي‌كني.

يكي از دوستان حميد واقعه را شرح داده است كه مي‌توانيد آن را در اين نشاني بخوانيد:

http://kimiaairline.blogfa.com/post-122.aspx

5. آه! داشت فراموشم مي‌شد. براي فروزش تارنوشت جداگانه‌اي را ساختم. شماره‌ي چهارم آن هم منتشر شده است (پاييز 1388). از اين پس معرفي‌هايم را بر روي آن تارنوشت خواهم گذاشت. درباره‌ي ادامه پيدا كردنش اكنون نمي‌توانم داوري كنم ولي اين آشكار است كه شماره‌ي زمستان را نداريم و به احتمال، با شماره‌ي بهار يكي خواهد شد؛ تا ببينيم ما نيرومندتر هستيم يا روزگارِ كج‌رفتار!

6. در اين مدت محمد صادقي كتابش را، كه مجموعه‌اي از گفت‌وگوهايش است (گفت‌وگو درباره‌ي عقلانيت و نوگرايي)، منتشر كرده. اميدوارم اين دوست انديش‌مند هم‌چنان پركارانه راهش را بپويد و البته از خواندن و خواندن و خواندن دست برندارد.

7. و سرانجام اين كه محسن قاسمي‌شاد صاحب تارنمايي شد: ايران‌بوم! براي من كه از نزديك شاهد بدبياري‌هاي چندساله‌اش در راه‌اندازي يك تارنما بودم – كه نخست از تارنماهاي «پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني» (سيوند دات كام) و در دنباله‌اش تارنماي «ديده‌بان يادگارهاي فرهنگي و طبيعي ايران» (ايران‌ديده‌بان دات آي‌آر)، كه هميشه به مشكل مي‌خوردند و كم‌تر فريادرسي داشتند، شروع شد – راه‌اندازي اين تارنما مايه‌ي شادماني بود. هميشه پيروز و پرتوان باشي مرد!

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه نهم اسفند 1388 و ساعت 0:51 |

كمي با او مدارا كنيد

 

امروز، هفدهم امرداد، يك ماه از بازداشت دكتر محمدعلي دادخواه مي‌گذرد. پايگاه اطلاع‌رساني تلاطم (talatomzi1.blogsky.com) خبر داد كه امروز او را به بند عمومی زندان اوین منتقل كردند؛ پس از يك‌ماه بودن در انفرادي. قرارِ بازداشت او هم، پس از بازپرسی در دادگاه انقلاب، باز تمدید شده است.

با دكتر دادخواه در ميانه‌ي سال 1384 و در جريان پرونده‌ي ملي سد سيوند آشنا شدم، به معرفي استاد درگذشته، دكتر پرويز ورجاوند. او را در زمره‌ي «كارشناسانِ فرزانه يا حكيم» يافتم؛ كارشناساني كه – هم‌چون خودِ شادروان ورجاوند – در كنار چيرگي در زمينه‌ي تخصصي و پيشه‌ي خود، آگاهي ژرفي از تاريخ و فرهنگ ايران دارند. ضمن آن كه از حضور دكتر دادخواه در نشست «پاسداري از يادمان‌هاي باستاني؛ وظيفه‌اي ملي» (ميزگردي پيرامون سد سيوند و آسيب ديدن آثار تنگِ بلاغي و دشت پاسارگاد) - كه در آن به‌جز دكتر ورجاوند، دكتر طه هاشمي (معاونت وقتِ سازمان ميراث فرهنگي)، شادروان دكتر مسعود آذرنوش (رييسِ وقتِ پژوهش‌گاه باستان‌شناسي سازمان ميراث فرهنگي)، امير خادم (هم‌وندِ وقتِ كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي) و خليل رضاييان‌ (رييس سازمان آب‌منطقه‌اي استان فارس) نيز حضور داشتند - بهره برديم، او را به همايش «نوروز» انجمنِ افراز دعوت كردم، چون پيش از آن نوشتارهايي از او پيرامون اين «كهن‌جشنِ ايرانيان» خوانده بودم.

با وجودي كه ساعتِ برگزاري همايشِ ما هم‌زمان بود با هنگامِ مجمع عمومي و انتخابات هيأت‌مديره‌ي كانون وكلاي ايران، و او نامزد آن هيأت بود، دعوتم را پذيرفت. آمد و با شيوه‌اي كه ويژه‌ي خود اوست و آميخته‌اي از سخن‌وري آگاهانه با بهره بردن به‌جا از ادبيات غني ايران است با بياني نزديك به شيوه‌ي نقالان كهن، باشندگان نشست را در شوق و لذتي خردمندانه – تركيبي كه شايد در نگاهِ نخست، عجيب باشد ولي چيز ديگري براي ناميدن آن به ذهنم نمي‌رسد – فرو برد (اين‌گونه سخن‌وري را تنها مي‌توانم با بيانِ استاد محمودي بختياري – هنگامي كه سرِ شوق باشد – قياس كنم). او نگراني‌اش براي نشستِ كانون وكيلان را تنها پس از پايانِ سخن‌راني‌اش به ما منتقل كرد تا مبادا اشاره‌اي زودتر از سوي او، سببِ بر هم خوردن نظمِ برنامه‌ي ما شود. به همراهِ دبير وقتِ انجمن توانستيم در بيرون تالار همايش، بالاي پله‌هاي بوستان نظامي‌گنجوي، از او تقدير كوچكي بكنيم.

درباره‌ي سيوند، پس از همايش دانشگاه تهران، در دانشگاه علم و صنعت هم از دانش و آگاهي دكتر دادخواه بهره برديم. آخرين همايشي را هم كه با حضورش برگزار كرديم درباره‌ي آسيب‌هاي ناشي از عبور مترو از خيابان تاريخي چهارباغ اصفهان بود كه هم‌چون هميشه با استادي موضوع را شكافت و از زاويه‌هاي گوناگون آسيب‌هايش را يادآور شد.

در طي اين چهار سالي كه از آشنايي‌ام با استاد دادخواه مي‌گذرد بسيار از او آموختم. اين اواخر، پس از آن كه از من سراغ دكتر شروين وكيلي را گرفته بود تا از او – كه مقاله‌اش را در روزنامه‌ي هم‌شهري خوانده بود - جوياي منابعي درباره‌ي رعايت حقوق جانوران و گياهان در ايران باستان شود، در ديداري كه داشتيم فروتنانه دانشِ آن استاد جوان را ستود. كما اين كه نياسودن خودِ وي از آموختن – آن هم در حالي كه انبوهي پرونده‌ي حقوقي را در فهرست كارهايش دارد – هميشه برايم الگو بوده است. پس از دست‌كم ده سال هم‌نشيني با استادان گمان مي‌كنم بتوانم اظهار نظر كنم كه همانندانِ دكتر دادخواه در ايران امروز كم هستند، به‌ويژه آن كه درست در امروز – كه در آستانه‌ي پوست‌اندازي دوباره‌ي تمدن و فرهنگ ايراني هستيم – نياز ما به چنين مرداني بسيار است. شايد به همين دليل باشد كه باور دارم «حكيم‌كارشناساني» هم‌چون دكتر دادخواه را، در هر جايي از جهان، بسيار عزيز مي‌دارند.

شجاعت و تعهد، دو ويژگي بارز دكتر دادخواه است. كساني كه او را از نزديك مي‌شناسند يا نوشته‌هايش را خوانده‌اند به تعهدش به كار، و هم‌چنين نياخاك ورجاوندمان، شايد آگاه‌تر از من باشند و كساني، كه از كمي دورتر با او آشنايند، شجاعتش را در بيانِ ناگفتني‌ها و پذيرش دفاع از متهماني، كه شايد در نگاه نخست با مرام فكري‌اش نزديك نباشند، دريافته‌اند. بارها شاهد ناخرسندي برخي ملت‌گرايان از پذيرشِ دفاعِ دكتر دادخواه از فردي – به‌زعم ما – قوم‌گرا بوده‌ام، اما مي‌دانم كه او در نخستين گفت‌وگوي خود با چنين كساني يك شرط – و تنها يك شرط – را براي پذيرش وكالت مي‌گنجاند و آن باور به «حفظ تماميت ارضي ايران» است. براي او چنين شرطي مانند تشهد خواندن غيرمسلمان براي مسلمان شدن است، يعني مسلمان شدنِ چنين فردي پذيرفته است مگر آن كه خلافش ثابت شود. آن‌گاه، وكيلِ شجاعِ ما، بي‌توجه به حرف‌هايي كه ممكن است در پشتِ سرش بزنند، صادقانه به دفاع از وكيلش مي‌پرداخت. جدا از پرونده‌هاي ملي، بارها هم شده بود كه بي‌جيره و مواجب به جنگِ حريفانِ زورمندِ موكلش رفته بود.

مي‌دانم كه دانشِ سياسي من در اندازه‌اي نيست كه در اين‌باره به كساني كه دكتر دادخواه را دستگير و بازجويي كرده‌اند، پندي بدهم اما دوست دارم - با توجه به مطالبي كه آوردم - يادآور شوم كه اگر روزي روزگاري، به تعبير لسان‌الغيب، «نغزبازي روزگار» شما را در دادگاه نشاند، كم‌شمار وكيلاني پيدا خواهند شد كه به دفاع از شما برخيزند و دكتر دادخواه يكي از آن‌هاست... كمي با او مدارا كنيد.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:48 |

شماره‌ی دوم فصل‌نامه‌ی فروزش در قطع رحلی و در 120 صفحه و به قیمت دو هزار تومان منتشر شد. می‌توانید آن را از کیوسک‌ها و برخی کتاب‌فروشی‌ها تهیه کنید.

در اين شماره مي‌خوانيد:

 

2 سخن نخست

بخش تاریخ و فرهنگ

4 در ضرورت پارسی شدن / شروین وکیلی

14 ایران‌زمین، خانه‌ی فرهنگی و ابدی ایرانیان / ناصر تکمیل‌همایون

19 حقوق ایران در دریای مازندران محفوظ است / گروه گزارش

22 زمان و زندگی فردوسی / جلیل دوستخواه

30 داستان گِل‌نوشته‌های تخت‌جمشید / عبدالمجید ارفعی

34 روابط سامانیان با اسماعیلیان قرمطی / شاهین پهنادایان

37 تاریخ‌نویسی در ایران باستان / فرشید ابراهیمی

42 جنوب خلیج فارس؛ شور کیستی و چیستی / حمدالله آصفی

بخش ایران‌شهر

54 نیازمند فهمی درست از خود و غرب هستیم / مرتضی ثاقب‌فر

بخش جهان ایرانی

66 داغستان؛ مرزبان شمالی ایران‌زمین / حامد کاظم‌زاده

72 تاجیک‌های جمهوری ازبکستان / ریچارد فولتز

76 نظریه‌ی حوزه‌ی تمدّن ایرانی / محمدعلی بهمنی‌قاجار

86 تالش امروز از تو کمک می‌خواهد، ایران / گروه گزارش

بخش زبان فارسی

88 واژه‌های فارسی عربی‌شده / رضا مرادی غیاث‌آبادی

92 زبان فارسی و هویّت ملی / سیدحسین نصر

99 نگرشی بر نامه‌ی پهلوانی / مینا صالحی

بخش ایران‌گردی

104 مراسم آفتاب‌خواهی مردم گیلان / آرش نورآقایی

106 سفر با کوله‌پشتی؛ تالش / داراب احمدی

بخش یادگارهای فرهنگی و طبیعی

110 گوهر فراموش‌شده / مونا قاسمیان

113 سه گزارش فرهنگی / گروه گزارش

بخش چکامه

118 آثاری از توران شهریاری، هما ارژنگی، مهدی میرآقایی، کاوه مرادی، امین محمودی

و محمدتقی حُرآبادی


+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 11:12 |

دوستم، پیمان اسدزاده، پیامکی برایم فرستاد که مرا در اندوه و خاطره فروبرد. نوشت: «مهندس میرحسین موسوی درگذشت استاد ریاحی خویی را به همه‌ی عاشقان فرهنگ ایران‌زمین تسلیت گفت». خبری تلخ بود. هر چند استاد، پیر بود و بیمار، اما نمی‌دانم چرا، شاید ته دل‌مان دوست نداریم هیچ‌گاه آنان را از دست بدهیم. شاید، شاید، ما میراث‌داران شایسته‌ای نیستیم. بحث میرحسین و این شگفتی را که چرا پیمان عزیز این خبر را این‌گونه بازتاب داد، به وقتی دیگر می‌نهم. شاید من هم چیزی درباره‌ی انتخابات بنویسم. اما استاد فقید، محمدامین ریاحی خویی. نخستین بار که توجه‌ام به آن بزرگ‌وار جلب شد، خواندن نوشتاری از او بود در دوماه‌‌نامه‌ی بخارا؛ یادنامه‌ی‌ استادِ درگذشته، فروزان‌فر. شیدایی‌اش به آن استاد و بهره‌وری‌اش از محضر او را چنان زیبا و دل‌نشین ترسیم کرده بود که مرا شیفته‌ی خودش کرد. بعدها در جایی خواندم که از شاه‌نامه‌پژوهان برجسته است. نوشتارهایش درباره‌ی شاه‌نامه را هم کم‌وبیش خواندم و بیش از پیش، دوست‌دارش گشتم. نشانی‌اش را از دوست ارجمند، علی دهباشی، مدیر دوماه‌نامه‌ی بخارا گرفتم و خبرنامه‌ی درونی انجمن‌مان، افراز را – که من سردبیرش بودم – برایش فرستادم. نامه‌ای پرمهر برایم فرستاد که دگرگونم کرد: «... از مندرجات میهن‌پرستانه‌ی افراز لذّت بردم. حقیقت این است که من در مطالعه‌ی نشریات این سال‌ها غالباً احساس کرده‌ام که ایران نیستم و در این سرزمین غریبم. نشریه‌ی شما این لذت و سعادت را به من بخشید که احساس کنم هنوز در دامن ایران عزیز جاویدان هستم و شما جوانان عزیز همان عشق را به ایران و فرهنگ پرافتخار ایران دارید که هر ایرانی پاک‌دل باید داشته باشد...».

زمانی که با پافشاری پیمان اسدزاده – که خود از میهن‌پرستان آذری است – به دیدار استاد رفتیم (بیست‌وچهارم بهمن‌ماه 1386)، این غریب بودنش را بیشتر درک کردم. اوّل بگویم که اگر پافشاری پیمان نبود این دیدار ارزش‌مند را از دست داده بودم. نمی‌دانم چرا، اما در این سال‌ها تنها خشنودی‌ام در این بوده که نوشتارهای ارجمندِ ایران‌پرستانه را بپراکنم و اگر شد جایگاهی را مهیّا کنم برای ارتباط میان استادان ایران‌پرست با جوانان، تا اندیشه‌شان جاری شود میان ما تشنگان. از دو چیز پرهیز داشته‌ام، یکی شعارزدگی – که این در میان برنامه‌های انجمن افراز و نوشتارهای نامه‌ی افراز به گواهی کارشناسان، در کمینه بود – و دیگری استفاده‌ی شخصی از فضای انجمن، برای برقراری رابطه‌ای فردی با استادان. نمی‌دانم این کار درست است یا نه. به هر ‌رو، دیدار آن شادروان جزو کم‌شمار برنامه‌هایی بود که نزد استادی رفتم. گروهی از دوستانِ کارگروه قوم‌شناخت (انجمن ایران‌شهر) بودند و تنی چند از یارانِ «دیده‌بان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران». قرار به میانجی استاد عزیز، دکتر هوشنگ طالع گذاشته شد.

ما از دیدن استاد ریاحی بسیار شادمان بودیم و او از دیدار ما بسیار خرسند؛ «امروزِ مرا نوروز کردید و بهار کردید». او گفت و ما پرسیدیم. از بنیاد شاه‌نامه، از کشف آرام‌گاه شمس تبریزی در خوی، از سامان دادن به کتاب‌های درسی، از جعل‌های تاریخی شماری بیگانه با تاریخ درباره‌ی آذربایجان و پیشینه‌ی آن،... و از دولت سی‌وچند روزه‌ی بختیار. او به پیشنهاد شادروان استاد صدیقی، توسط شادروان بختیار به وزارت فرهنگ برگزیده شد. او مانند دیگران می‌دانست که احتمال برقراری دولت و پیروزی آرمانِ آن‌ها اندک است اما خطر را پذیرفت تا آن‌گونه که می‌اندیشید در آن بزنگاه تاریخی دین خود را به میهنش ادا کند. پس از آن دوره‌ی کوتاه که قطعاً وزیر بودن کار دلچسبی نبود، تاوان میهن‌پرستی‌اش را – پس از مدتی زندانی بودن و تا پای اعدام رفتن - با سی سال خانه‌نشینی پرداخت کرد...

در آن سال‌ها دوست می‌داشتم که سخنرانی‌ای در انجمن‌مان داشته باشد، اما آن‌ها که می‌شناختندش، می‌گفتند خانه‌نشین است و هیچ‌جا نمی‌رود. وقتی حضوری از او این درخواست را کردم با بزرگ‌واری پذیرفت ولی هشدار داد که برای انجمن پی‌آمدهایی خواهد داشت و بهتر است به همین شیوه‌ی فرهنگی کار را دنبال کند که در این زمانه، این کار، ارزشمندترین کارهاست.

فردا – یکشنبه 27 اردیبهشت – موسسه‌ی مطالعات تاریخ معاصر همایش بازشناسی تاریخ شهرهای خوی را برپا می‌کند. نمی‌دانم این همایش بدون چنین بزرگ‌مردی چگونه به سرانجام می‌رسد. امید است که روح او را شاد کند که هر آن‌چه می‌گفت و می‌نوشت برای ایران بود و از آنِ ایران. نمی‌دانم مهندس موسوی تا چه اندازه او را می‌شناخت.

پس از مدت‌هاست که نوشته‌ای بر تارنوشتم می‌گذارم... امشب احساس زمانی را دارم که برای لیلای عزیز می‌نوشتم. روان‌شان شاد و به سپنتامینو.

*****

دکتر محمدامین ریاحی خویی، استاد ادبیات فارسی در دانش‌گاه‌های تهران و آنکارا، تاریخ‌نویس، روزنامه‌نگار، از مؤلفان لغت‌نامه‌ی دهخدا، مدیركل وزارت فرهنگ، رایزن فرهنگی ایران در تركیه، نیابت ریاست فرهنگستان ادب و هنر ایران، ریاست دانشكده‌ی هنرهای دراماتیك، ریاست بنیاد شاهنامه‌ی فردوسی، وزیر فرهنگ و... پس از یک دوره بیماری، دار فانی را وداع گفت.

از او آثار چندی به‌جا مانده است، هم‌چون:

1ـ داستانی به نام كتاب درسی؛ 2ـ نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی؛ 3ـ گزیده‌ی مرصادالعباد؛ 4ـ گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ؛ 5ـ سفارت‌نامه‌های ایران؛ 6ـ زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی؛ 7ـ تاریخ خوی؛ 8ـ سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی؛ 9ـ جهان‌نامه (تصحیح)؛ 10ـ مفتاح المعاملات (تصحیح)؛ 11ـ رتبه الحیات (تصحیح)؛ 12ـ عالم‌آرای نادری(تصحیح)؛ 13ـ نزهه‌المجالس (تصحیح)؛ 14ـ كهن‌ترین متن علمی فارسی در فن نجوم.

آری، مرگ چنین خواجه، نه کاری‌ست خُرد.

معرفی او را به‌قلم دکتر تجلیل و دکتر توفیق سبحانی در این‌جا بخوانید.

+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:14 |

                                                                                                                       تصویر از چهارمحال‌وبختیاری

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر  


بر ما سالی گذشت و بر زمین، گردشی و بر روزگار، حکایتی

امید که آن کهنه، رفته باشد به نکویی

و این نو، همی آید به شادی


بهار رسید ای مایه‌ی ناز

نرم‌نرمک باده خور و چنگ نواز

به‌یاد نیاکان‌ خردمندمان که زیباترین شادی‌ها را به یادگار گذاشتند؛ و به یاد کشته‌شدگان راه پاسداری از میهن که بودن‌مان و مانِش اندیشه‌ی‌مان را از آن بزرگان داریم؛ و به امید آن که باز بگسترانیم سبزی دل‌های‌مان را بر سراسر ایران‌زمین – از بلندی‌های قفقاز تا کرانه‌ی بحرین، و از فرات تا سند تا آن‌سوی تاجیکستان.

نوروز خجسته و پیروزباد!


پیش پای سحر بیفشان گل

سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود

                       سال‌تان سرشار شادی‌باد


نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ست

باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی‌ست

نور نگاه کورش بر بردگان بابل، بعد هزارها سال، در هگمتانه باقی‌ست  


اگر تو سبزی، سبزم

اگر تو شادی، شادم

من ز شیرینی تو فرهادم

وطنم ایران!

عید آن‌روز مبارک‌بادم که تو آبادی و من آزادم!  


*****

ضمن ابراز سپاس از دوستان زیر، به خاطر معرفی فصل‌نامه‌ی فروزش؛

افسانه شریف‌زاده‌ی گرامی در تارنمای باشگاه خبرنگاران و تارنمای قطره (باشگاه خبرنگاران جوان)

سمیه ایمانیان گرامی در خبرگزاری ایسنا

مجتبا گهستونی گرامی در تارنمای تاریانا (انجمن دوستداران میراث فرهنگی خوزستان)

استاد سیروس سیف  در تارنمای شخصی


چند نوشته‌ای را که سال گذشته (1387) نوشتم و برخی از آن‌ها هنوز انتشار نیافته است به دوستان ارجمندم تقدیم می‌کنم.

نخست، سومین نقد من بر نوشتار سرور منوچهر یزدی است، به قصد آشناتر و نزدیک‌تر شدن دیدگاه‌‌های‌مان. امید است دوستانی که پی‌گیر آن رشته گفت‌وگوها بودند این نوشتار را نیز از نظر بگذرانند.

نوشتار پیشین من را در این‌جا بخوانید.

نقد استاد یزدی را در این‌جابخوانید.

نوشتار تازه‌ی من را در دنباله‌ی این نوشتار بخوانید.

دوّم، نوشته‌ای است که به پیشنهاد دوستم، محمد صادقی، درباره‌ی نسخه‌ی تازه‌یافته‌ی حافظ نوشتم تا در کنار یادداشت او در روزنامه‌ی اطلاعات قرار بگیرد که چنین نشد. او گفت که این نوشتار را در جای دیگری به چاپ خواهد رساند. البته شایسته‌ی اشاره است که من درباره‌ی موضوع شناخت کافی نداشتم و این را به دوستم ابراز کردم ولی با پافشاری او، از زاویه‌ای دیگر به موضوع نگریستم.

متن نوشته‌ی من را در این‌جا بخوانید.

سوم، رشته‌گفت‌وگوهایی است که به پیشنهاد دوستم احسان کرمی، دبیر کنونی انجمن افراز و با پی‌گیری نیلوفر پرزیوند، سرپرست پیشین خبرنامه‌ی انجمن با من انجام گرفت تا از تجربه‌ها و خاطره‌هایم در راه‌اندازی انجمن فرهنگی ایران‌زمین (افراز) بگویم. بر خلاف رای دوستان، من این گفت‌وگو را پس از تدوین اولیه، گسترش دادم تا جایگاهی شود برای آشنایی بیشتر هم‌وندان کنونی انجمن با نسل پیشین آن و هم‌ خرده‌گیری‌ای بر برخی روش‌ها و کارهای کنونی. این گفت‌وگوها در سه شماره از مجله‌ی درونی جدید انجمن که زیر نام «سورا» منتشر می‌شود، به چاپ رسیده است و بخش پایانی آن هم - که نقدهایم را در بر می‌گیرد - به‌زودی در سورای شماره‌ی 5 به چاپ خواهد رسید. گمان دارم که خواندن این گفت‌وگو برای دوستانی که مدتی کوتاه در انجمن افراز – به خاطر اشاره‌ای که ممکن است به نام آن‌ها داشته باشم - بودند و هم‌چنین کسانی که در سمنی دیگر کار می‌کنند یا قصد دارند فضایی این‌گونه را بیافرینند، می‌تواند جالب باشد.

بخش یکم

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علیرضا افشاری در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 14:35 |